
نوشته شده توسط "عباس" در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 17:16 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط "عباس" در سه شنبه 14 تیر1390 ساعت 12:35 | لینک ثابت |
من غم فروش دوره گردم، با شادی بیگانه ام و
از کامرانی ها چیزی نمی دانم.
من غم فروش بی خانمانم، عشق را نمی شناسم و دیگراشک شمع را
دوست نمی دارم.
من غم فروش بی آزارم و غم را با اشک چشم مبادله میکنم
و من همچنان تنهایم و این تنهایی تاریک و تلخ را هیچ کس
درک نمیکند.
هنوز من در پیچ و خم نادانسته هایم پرسه میزنم، هنوز
راه حلی برای این دلتنگی مرگ آورپیدا نکرده ام!
خسته از این راه بی پایان،خسته و رنگ پریده ازوحشت
بی توبودن، هنوز درگیرودار احساسم دست و پا میزنم...
نوشته شده توسط "عباس" در دوشنبه 9 خرداد1390 ساعت 11:11 | لینک ثابت |